در یک قدمی آخر دنیا

یک پزشک و خاطراتی از یک قدمی آخر دنیا

یک «جریان» شادی بخش!

ساعت ده شب بود، شاید هم ده و نیم. اصلا چه فرقی می کند. مهم این بود که من تک و تنها در گوشه محقر و تاریک اتاق پانسیون نشسته بودم و به تنها روشنائی اتاق که همان صفحه لپ تاپ بود، خیره شده بودم. خسته بودم، خوابم می آمد و طبق معمول حوصله هیچکس را نداشتم. اما در روستا کسی به خسته بودن یا نبودن پزشک کاری ندارد. صدای زنگ پانسیون به صدا در آمد و آنسوی در دو مرد میانسال ایستاده بودند. یکی از آنها با صدایی مودبانه مشکل را برایم توضیح داد: «ادرارم نمیه! آقای دکتر!»

بعد از شرح حال مختصر پشت در معلوم شد که همان روز پیش پزشک شهر هم رفته و کلی دارو گرفته است، خیلی بهتر از چند داروئی که داروخانه کوچک ما می توانست به او عرضه کند. «نمی دانم آقای دکتر! یک آمپولی بود به مو زدن که ادرارم راه افتاد، اگه از همونا به مو بزنن خیلی خوب مره». آمپولی که جریان ادرار را برقرار کند! تعجبی نداشت که من از این داروهای جادوئی اطلاعی نداشتم.

«من همچین آمپولی نمی شناسم پدر جان، داروت هم همین هائی است که توی پلاستیکه. دیگه باید یک کم فشار بیاری و زور بزنی و آب سرد و گرم بریزی تا راه بیافته» با تمام وجود می خواستم او را از سرم باز کنم. « اگر از اون آمپولها می خواهی باید بری شهر پیش همون دکترت». زیرلب مدام آرزو می کردم که بی خیال شود و فردا برود هر جائی که دوست دارد. چهره اش بی قرار بود اما پذیرفت و آرام آرام قبول کرد که از دست من کاری ساخته نیست. اما هنوز راهی نشده بود که صدائی از درونم لب به اعتراض گشود، به گمانم وجدانم بود. « حالا خیلی اذیتی پدر جان؟»

با صدایی آزرده پاسخ داد: «کم نه. بهم فشار میه»

«حالا بگذار بیام یک نگاهی بندازم». شوخی نمی کرد! یک توده بزرگ زیر شکمش را گرفته بود. احتمالا آن آمپول کذائی هم در واقعیت کمک زیادی به تخلیه ادرار نکرده بوده و چندین روز است که این مثانه بدبخت کش می آید. فقط یک راه باقی بود، یکی از کثیفترین اعمال درمانی، سوندگذاری!

پس از مبارزه با شیاطینی که مرا به اعزام بیمار فرا می خواندند، بالاخره آستین ها را بالا زدم و دستکشها را دست کردم و سوند را در آوردم و قضیه آقا را بتادینی کردم و دست گرفتم و شلنگ را وارد کردم و فشار دادم تا ادرار نارنجی پررنگ پیرمرد فواره زد و کیسه ادرار را وصل کردم و به خودم فحش دادم که چرا از اول کیسه را وصل نکردم. نیم ساعت بعد 1500 سی سی کیسه ادرار پر شده بود و هنوز جریان ادامه داشت. دستپاچه شدم و سطل زباله را جلو کشیدم و ته کیسه را باز کردم. بوی گند ادرار همه اتاق را فراگرفت. هنوز مثانه حاجی قصد بی خیال شدن نداشت و جریان ادرار ادامه داشت. به عمرم این همه «شماره یک» یکجا ندیده بودم. دو هزار سی سی ادرار، به اندازه دو تا پاکت شیر! همینطور که جریان بی پایان ادرار ادامه داشت فقط به این فکر می کردم که این مثانه بدبخت چی می کشیده است و با هر مرحله تخلیه آن رضایت و آرامش در لحن پیرمرد بیشتر پدیدار می شد.

یک ساعت بعد، دیگر نه خبری از مثانه باد کرده بود و نه خبری از چهره نگران و آزرده، و نه خبری از شب آسوده من! فقط من بودم و یک سطل ادرار بوگندو و یک اتاق شاش‏آلود و یک لبخند رضایت روی لبهای پیرمرد. جالب تر از همه آنکه ظاهرا لبخند پیرمرد مسری بود، چون حالا دیگر من هم می خندیدم! می خندیدم و شاید به خودم افتخار می کردم. بالاخره توانستم درد یک نفر را هر چند موقت، تسکین دهم.

+   فراز پاک ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir