می دوم
بعضی وقتها بعضی تجربه ها بعضی احساسات را در آدم زنده می کنند. احساساتی که اصلا دوست نداریم احساسشان کنیم. اینجور وقتها و در مقابل اینجور احساسات، چند جور آدم وجود دارند، اول آنهائی که می ایستند و مبارزه می کنند و معمولا له می شوند، دوم آنهائی که می ایستند و مبارزه می کنند و وقتی می بینند دارند له می شوند پا به فرار می گذارند، و سوم امثال من، که از همان اولین لحظه ای که بوی خطر به مشامشان می رسد یواشکی پاورچین پاورچین عقب عقب می روند و رویشان را بر می گردانند و با تمام سرعت پا به فرار می گذارند. می دوند و می دوند و می دوند تا آنقدر غرق دویدن شوند که نه یادشان بیاید آن تجربه چه بوده و نه اصلا بدانند برای چه می دوند.
و من می دوم و باز هر از چند گاهی همان تجربه ها و همان احساسات مانند یوزپلنگ «راز بقا» که در کمین فرصت مناسب نشسته بوده، از پشت زمینم می زنند و خود را با خون گردن وحشت زده من سیراب می کنند. من می دوم. می دوم و از ترس عرق می ریزم. می دوم و فقط به دویدن می اندیشم. ولی هنوز گرمی نفسهای تمام گریخته هایم را پشت گردن خود احساس می کنم. شکارچیان خونسردی که می دانند هر وقت اراده کنند این طعمه مذبوح را زمین خواهند زد و به خون داغ از وحشت او، سیراب خواهند شد.
آقاجون مرد!
آقا جون مرد. دکتر می گفت راحت مرده، زیاد برای زنده نگاه داشتنش تلاش نکرده اند، زیرا که فوقش یک هفته دیگر می ماند. خاله گریه می کرد. می گفت هندوانه ای که برایش خریده بود هنوز توی یخچال است. اینکه چیزی نیست، حالا علاوه بر آن هندوانه کلی سیب سبز و پرتغال مصری و خیار گلخانه ای داخل یخچال است که نام آقاجون را یدک می کشند.
آقا جون را بردند. بی بی فریاد می زد که چرا نگذاشتید یک شب دیگر کنارش باشم؟ چرا بردیدش آی. سی. یو. ؟ پدر از سفر آمده بود. خبر را که شنید بغض کرد و تا خانه گریست. پدر هیچ نگفت.
آقا جون را شستند. مرد آنسوی پنجره می گفت که آب زمزم را روی سینه اش پاشیده است. دختر خاله برایش بوسه فرستاده و آرزوی سلامتی کرده، طفلکی از آنسوی دنیا خبر ندارد که آقاجون دیگر با بوسه های او بغض نمی کند. نامه اش را برای جسد آقاجون خواندند. هنوز می شود برایش نامه خواند اما او دیگر نمی تواند برایم فال حافظ بگیرد و بزند توی خال و هنگام خواندن بیتهای پر از تمثیل و تشبیه و استعاره آن اشک بریزد.
سنگها را روی سینه آقاجون چیدند. مردی که داخل گودال بود می گفت شما وارد نشوید که گلی خواهید شد. دائی می گفت باید زندگی اش را جشن بگیریم، از زندگی اش به خوبی استفاده کرده بود. اما خودش مدام گریه می کرد. من هم او را در آغوش گرفتم و زیر لب زمزمه می کردم که آرام باش، گریه کن و آرام شو، و همزمان با خودم مرور می کردم که آرام باش، آرام باش و گریه نکن که وقت گریه کردن تو نیست.
بلافاصله که خاکها و گلها را ریختند، باران بند آمد. دوستم می گفت حتما مرد خیلی خوبی بوده است. باران رحمت خداست. اینکه در روز دفنش چنین بارانی بارید یعنی مورد رحمت خدا قرار گرفته است. من که به باران احتیاج نداشتم تا بدانم آقاجون مرد خیلی خوبی بود. همان خنده ها و گریه ها و لطافتش شکی برای من باقی نگذاشته.
عکس آقاجون را روی تاج گل گذاشتند. هر کس می آمد از خاطرات خوشش با آقاجون می گفت. همکارش گفت که چقدر خوب است وقتی یاد آدم می افتند همه خندان شوند. مثل ما که با همه خاطرات آقاجون می خندیم. اما نمی دانم چرا من هنوز هر وقت در تنهایی عکسهای آقاجون را می بینم به جای خنده، اشک می ریزم.
به جرم سوگند (پاسخ به نظرات یک جریان شادی بخش)
مردم دو دسته اند. اول آنهائی که برای خدمت به نیازمندترین آدمها از پشت لپ تاپ خود بلند می شوند، و دوم آنهائی که نه تنها حاضر به ترک آن نیستند که پشت آن می نشینند و در آرامش آپارتمان لوکس خود در پایتخت، نسکافه داغ می خورند و موسیقی لایت گوش می دهند و انگار نه از روی سکوی تماشاگران که از دنیائی دیگر و از دریچه دروغگوی LCD های به اصطلاح HD، شجاعانه فریاد می زنند که «لنگش کن!». کسانی که گستاخانه دسته اول را به خودخواهی و غرور محکوم می کنند درحالیکه خودشان سوار اتوبوس نمی شوند تا مبادا خاک لباس یکی از این آدمها کت و شلوار مارک دارشان را مخدوش کند. کسانی که آدمها را با لطیفه های شیرین شهرستانی خود به سخره می گیرند و لیک اگر یکی که آستین در گل دارد، از رنج کار بنالد، داغ سوگند بقراط را بر پیشانی اش تازه می کنند.
به جرم همین سوگند است که پس از هفت سال تحصیل 24 ساعته حقوق پایه 43 هزار تومانی مان بحق می نماید. به جرم همین سوگند است که هرچه هم به ما ظلم شود حق اعتصاب نداریم. به جرم همین سوگند است که حتی اگر هزینه گردش مطب 5500 تومان برای هر بیمار باشد، ویزیت 5000 تومانی ما زیاده خواهی خوانده می شود. به جرم همین سوگند است که اگر وظایف خود را درست انجام دهیم حق به زبان آوردن آن را نداریم و اگر اشتباهی رخ دهد باید سنگین ترین تاوانها را بپردازیم. و به جرم همین سوگند است که هرگاه کشور به لطف مصوبه مدیران تعطیل می شود همیشه آن تبصره آخر هست که ما از آن مستثنی شویم.
اگر روزی پزشکان تمام این سختی ها را به جان می خریدند و لب به گلایه نمی گشودند، از آن رو بود که به آینده امید داشتند، به شغل خود و احترام مردم به آنها افتخار می کردند، می دانستند که حضورشان در روستا نعمت تلقی می شد و نه انجام وظیفه. و اگر امروز به ناگه هزاران پزشک طرح پزشک خانواده را ترک می کنند تا کورسوی امیدی را در جائی دیگر دنبال کنند از این روست که نه مدیران نالایق برای آنها امیدی باقی گذاشته اند، نه روستائیان پرتوقع احترامی و نه شهر نشیننان پرادعا آسایش. چه کنم که در جامه پزشک امروز جز لبخند رضایت این پیرمرد نمی توانم به چیز دیگری افتخار کنم. پس ای آقای لپ تاپ نشین که خودت هرگز برای خدمت به یک پیرمرد روستائی در ساعات نیمه شب لپ تاپت را ترک نکرده ای، خواهش می کنم همین یک ذره دلخوشی را هم از من نگیر.
امروز یک قعر است
امروز یک قعر است. بدترین روز سال. از همه چیز متنفرم. می خواهم در این دنیا نباشم. می خواهم با دوستانم که همگی از این دنیا متنفرند در گوشه دنیائی دیگر خلوت کنم و شاد بودن را حتی برای چند دقیقه تجربه کنم. دلم برای خندیدن تنگ شده، خندیدنی که صادقانه و از ته دل باشد و نه برای شاد کردن دیگران. از خندیدن متنفرم، خندیدنی که همچون صورتک فریاد به ستوه آمدن درون را پنهان می کند، خندیدنی که بسان پلیس شادی قصد به زور شاد کردن یک روح غمگین را داشته باشد. دلم برای زندگی تنگ شده است، زندگی که با نشاط و حیات و آرامش همراه باشد. و از زنده بودن متنفرم، زنده بودنی که پر از ریا و اندوه و شکست و سرخوردگی باشد. دلم برای خودم تنگ شده، خودی که دوست می داشت و دوست داشته می شد. و باز چه تعجب دارد که از خودم متنفرم، خودی که از همه چیز متنفر است.
من امروز بریدم. هر چه می دوم بی فایده است. سونوگرافی احتمال بدخیمی را مطرح کرده و خونریزی ادامه دارد. نمی دانم چند روز دیگر می توانیم مانع خونریزی شویم. نمی دانم کی دارو را از او دریغ خواهند کرد. او می خندند و من هم برای خنداندن او می خندم مبادا که روحیه اش را ببازد. و من، از این خندیدن متنفرم.
او می گوید و من می شنوم. از مرگ کتابش می گوید و از سفتی دیوار در مقابل سرش. و من از زندگی می گویم. از اینکه زندگی او نه یک کتاب است و اینکه هنوز فصول فراوانی از زندگی او در راه. خوب می دانم که حرفهایم بی فایده اند. متاسفانه آدمهای باهوش خر نمی شوند. اما باز می گویم که تا زنده ایم زندگی ادامه دارد. و من، از این زنده بودن متنفرم.
چه صادقانه است دوست داشتنش. به گمانم دانه دانه اشکهایش تارهای جهان هستی ام را به لرزه در می آورند و سمفونی زیبای دوستی را می نوازند. من هم گوش می دهم. می شنوم و لذت می برم و اطمینان می دهم که همه چیز درست خواهد شد. دروغ می گویم. اما حاضر نیستم که با تلخی حقیقت نوت پایانی این سمفونی زیبا را بنوازم. او داستانش را می گوید و من می شنوم و به احساسش حسد می ورزم و با هر فصلش مطمئن تر می شوم که تا خودم باشم هرگز چنین تجربه ای نخواهم داشت. دیگر از این خودم بودن متنفرم.
یک «جریان» شادی بخش!
ساعت ده شب بود، شاید هم ده و نیم. اصلا چه فرقی می کند. مهم این بود که من تک و تنها در گوشه محقر و تاریک اتاق پانسیون نشسته بودم و به تنها روشنائی اتاق که همان صفحه لپ تاپ بود، خیره شده بودم. خسته بودم، خوابم می آمد و طبق معمول حوصله هیچکس را نداشتم. اما در روستا کسی به خسته بودن یا نبودن پزشک کاری ندارد. صدای زنگ پانسیون به صدا در آمد و آنسوی در دو مرد میانسال ایستاده بودند. یکی از آنها با صدایی مودبانه مشکل را برایم توضیح داد: «ادرارم نمیه! آقای دکتر!»
بعد از شرح حال مختصر پشت در معلوم شد که همان روز پیش پزشک شهر هم رفته و کلی دارو گرفته است، خیلی بهتر از چند داروئی که داروخانه کوچک ما می توانست به او عرضه کند. «نمی دانم آقای دکتر! یک آمپولی بود به مو زدن که ادرارم راه افتاد، اگه از همونا به مو بزنن خیلی خوب مره». آمپولی که جریان ادرار را برقرار کند! تعجبی نداشت که من از این داروهای جادوئی اطلاعی نداشتم.
«من همچین آمپولی نمی شناسم پدر جان، داروت هم همین هائی است که توی پلاستیکه. دیگه باید یک کم فشار بیاری و زور بزنی و آب سرد و گرم بریزی تا راه بیافته» با تمام وجود می خواستم او را از سرم باز کنم. « اگر از اون آمپولها می خواهی باید بری شهر پیش همون دکترت». زیرلب مدام آرزو می کردم که بی خیال شود و فردا برود هر جائی که دوست دارد. چهره اش بی قرار بود اما پذیرفت و آرام آرام قبول کرد که از دست من کاری ساخته نیست. اما هنوز راهی نشده بود که صدائی از درونم لب به اعتراض گشود، به گمانم وجدانم بود. « حالا خیلی اذیتی پدر جان؟»
با صدایی آزرده پاسخ داد: «کم نه. بهم فشار میه»
«حالا بگذار بیام یک نگاهی بندازم». شوخی نمی کرد! یک توده بزرگ زیر شکمش را گرفته بود. احتمالا آن آمپول کذائی هم در واقعیت کمک زیادی به تخلیه ادرار نکرده بوده و چندین روز است که این مثانه بدبخت کش می آید. فقط یک راه باقی بود، یکی از کثیفترین اعمال درمانی، سوندگذاری!
پس از مبارزه با شیاطینی که مرا به اعزام بیمار فرا می خواندند، بالاخره آستین ها را بالا زدم و دستکشها را دست کردم و سوند را در آوردم و قضیه آقا را بتادینی کردم و دست گرفتم و شلنگ را وارد کردم و فشار دادم تا ادرار نارنجی پررنگ پیرمرد فواره زد و کیسه ادرار را وصل کردم و به خودم فحش دادم که چرا از اول کیسه را وصل نکردم. نیم ساعت بعد 1500 سی سی کیسه ادرار پر شده بود و هنوز جریان ادامه داشت. دستپاچه شدم و سطل زباله را جلو کشیدم و ته کیسه را باز کردم. بوی گند ادرار همه اتاق را فراگرفت. هنوز مثانه حاجی قصد بی خیال شدن نداشت و جریان ادرار ادامه داشت. به عمرم این همه «شماره یک» یکجا ندیده بودم. دو هزار سی سی ادرار، به اندازه دو تا پاکت شیر! همینطور که جریان بی پایان ادرار ادامه داشت فقط به این فکر می کردم که این مثانه بدبخت چی می کشیده است و با هر مرحله تخلیه آن رضایت و آرامش در لحن پیرمرد بیشتر پدیدار می شد.
یک ساعت بعد، دیگر نه خبری از مثانه باد کرده بود و نه خبری از چهره نگران و آزرده، و نه خبری از شب آسوده من! فقط من بودم و یک سطل ادرار بوگندو و یک اتاق شاشآلود و یک لبخند رضایت روی لبهای پیرمرد. جالب تر از همه آنکه ظاهرا لبخند پیرمرد مسری بود، چون حالا دیگر من هم می خندیدم! می خندیدم و شاید به خودم افتخار می کردم. بالاخره توانستم درد یک نفر را هر چند موقت، تسکین دهم.
در تنهائی خودم
آخی! باز هم شهر خودم. باز هم اتاق خودم. باز هم تخت خودم. باز هم متکای خودم. باز هم خودم و باز هم تنهائی خودم. دلم برای تنهائی خودم تنگ شده بود. باید اعتراف کنم تنها احساس بکر و خالصی که هرگز تجربه کرده ام تنهائی بوده است. نه غم، نه شادی، نه غرور، نه حقارت، نه حسد، نه خشم و نه هیچ چیز دیگر. فقط تنهائی. شاید به همین خاطر است که دوستش دارم. نمی دانم چرا ما آدمها اینقدر از تنهائی می ترسیم. چشمان آدم در تنهائی باز می شود. آن لحظه ای که نه کسی داری و نه اندیشه کسی را، تازه می فهمی که چقدر دنیا تنهاست، چقدر همه تنهایند و از این تنهائی غافل. حالا می فهمم که چرا استاد اینقدر تنهائی را دوست داشت. هنوز مخمخه ترک روستا ذهنم را آزار می دهد. این روزها تنها چیزی که آرامم می کند تماس با دوستی است که هنوز در یکی از روستاهای آخر دنیا مشغول گذراندن طرح است؛ نه به عشق خدمت، که مثل خیلی پزشکان دیگر، چون راهی برای گریختن ندارد. ولی من داشتم و گریختم. اما آن روستا، آن مردم و آن تجربه هنوز در کنار من است. می خواستم با وبلاگ خداحافظی کنم. ولی دفتر کاغذی خاطرات روستایم هنوز اوراق ورق نخورده بسیاری دارد. پس چندی دیگر می نویسم، در تنهائی خودم ولی به یاد یک قدمی آخر دنیا.
خداحافظ آخر دنیا
یک روز مثل همه روزهای دیگر. صبح بیدار شدم و راس 7 و نیم برای امضاء دفترچه های بیمه روستائی که قطار شده بودند به داخل مرکز رفتم. بعد از دفترچه بدستانی که با عجله امضای مارا می گرفتند تا خودشان را به مینی بوسها برسانند و عازم شهر شوند، نوبت به بیماران رسید. آنها را هم یکی پس از دیگری دیدم. می دانستم که امروز بعد از ظهر می آیند و هر نسخه مرا یک قدم به رهائی نزدیکتر می کرد. دیروز شوخی شوخی به راننده و سرایدار مرکز گفتم که دنبال رفتن هستم. ولی آنها باور نکردند. راننده گفت: «شما مگه طرحی نیستن؟ حالا حالا ها در خدمتان هستیم». اینها هم خوب می دانند که وقتی یک پزشک را گیر بیاندازند به این راحتی ها نمی تواند فرار کند. اما من توانسته بودم و اینها هنوز بی خبرند.
مریضها را یکی یکی ویزیت کردم و به یک خانم میان سال رسیدم که خیلی لطف داشت. کلی از من تعریف کرد. فهمیدم مادر جوانی است که چندی پیش با سالک آمده بود و بعد از ده ها آمپول عضلانی که به تجویز پزشکان دیگر زده بود به ما مراجعه کرد و من چند نوبت برایش تزریق داخل زخم انجام دادم و خوب شد. بیچاره خیلی ترسیده بود. وقتی خوب شد خیلی خوشحال بود. حالا مادرش هم گرچه درمانی برای درد پای همیشگی اش پیش ما نمی یافت، ولی ابراز رضایت می کرد. اما سخن نهائی همین مادر هنگام خداحافظی تیر خلاصی من بود که زد و رفت: «خدا واسه ایی مردم نگهتان دره! نمدونوم چرا هر دکتر خوبی که میه اینجه ازما مگیرنش!» او خبر نداشت که من فردای آن روز دیگر آنجا نخواهم بود. واقعا دردم گرفت. جایش خیلی سوخت. لذت نجات از زندان را به احساس گناه فرار از مدرسه تنزل داد. دیگر رفتنم شیرین نبود. آرزو می کردم که یکی از آن مریضهای پر توقع پیدایش شود و با پرروئی جلوی من قامت راست کند و بگوید: «خب وظیفتانه! شما برن یک دکتر دیگه میه. پول بیت المال مگیرن باید کار کنن». ولی آن روز از این مریضها نیامد.
ظهر برای تحویل وسایل آمدند. سرایدارمان باورش نمی شد: «جدی جدی درن مرن؟ چرا ایقد با عجله؟»
بعد از امضای آن برگه کذائی دیگر هیچ تعلق قانونی به آن مکان نداشتم. می توانستم هر لحظه آنجا را ترک کنم. همه چیز تمام شده بود، تعهدم، وظیفه ام، نگرانی ام. اما هنوز احساس می کردم که پایم در گل گیر کرده است. به کوههای سرخ رنگ و لایه لایه اش نگاه می کردم، از آسمان پرستاره اش یاد می کردم، به جای خالی سگ همسایه نظری انداختم و به حال برخی مردم بیچاره اش اندیشیدم. هنوز جایش درد می کرد، هنوز جایش می سوخت. نمی دانم چرا مدام به یاد غزل طنزی بودم که هشت سال قبل بر سر کلاس بیوشیمی سروده بودم و این بیتش که می گفت: «این رشته پزشکی، پیش از دوا و درمان / خود درد باشد و بس، یک درد خانمان سوز». و باز نمی دانم چرا دیگر این بیت به نظرم طنز نمی آمد.
امان از دست این زندگی تخمی
امان از دست این زندگی تخمی! دلم می خواهد اینطوری صحبت کنم. پس بیخود کج کج نگاهم نکنید. اصلا چه کسی گفته که «تخمی» واژه بدی است؟ من با ماهها تجربه زندگی در روستا اثبات می کنم که اصلا هم حرف بدی نیست. ماجرا به مرغها بر می گردد. مرغهائی که یا «گوشتی» اند و یا «تخمی». تخمی یعنی تخم می کنند، یعنی گوشت زیادی ندارد و فقط به درد تخم گذاشتن می خورند. حالا هم معنی آن همین است. «تخمی» یعنی به درد نخور. پس دیگر زبانتان را گاز نگیرید و چشمانتان را هم ریز نکنید. دلم می خواهد از این زندگی تخمی بنالم، از دست احساسات تخمیسمی خودم فریاد بزنم، از این پوچی تخماتیک گله کنم، بر سر این تردید تخمولوژیک نعره بکشم و از هر گوشه این دنیای تخموکراتیک که کوچکترین پدیده هایش هم جز با قوانین احتمالات قابل درک نیستند ایراد بگیرم. اصلا به ... که بقیه چه فکری می کنند! نه، ببخشید، این یکی دیگر قابل توجیه نیست. فراموشش کنید.

